المحقق السبزواري
218
روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )
گفتم : « يا امير المؤمنين ! ما در بلاد روميم و بسر در عراق است » . فرمودند كه ، « از بغداد آوردهاند و من مىدانم كه تو به آن رغبت تمام دارى . » آنگاه ، دست دراز كرد و خوشهاى از آن برداشته به دست گرفت و گفت : « قسم به حيات من كه از دست من بخور » . گفتم : « خدا مرا فداى تو كناد يا امير المؤمنين ! از دست بگذاريد تا من چنان كه خواهم بخورم » . گفت : « لا و اللّه ! از دست من بخور و همچنان دست را كشيده داشت و من از آنجا مىخوردم ، تا وقتى كه خوشه تمام شد » . روزى معتصم در سير از اتباع خود دور افتاده بود و روز بارانى بود . پيرمردى را ديد كه خرى داشت كه بر آن خار بار بود و خر لغزيده بود و بر زمين افتاده ، و مرد پير ايستاده بود و انتظار كسى داشت كه برسد و او را مدد كند بر بار كردن خر . معتصم از حال او پرسيد . خبر داد . معتصم از مركب خود فرود آمد تا خر را از گل خلاص كند و بار را بر آن بار كند . آن پير گفت : « پدر و مادر من فداى تو باد ! جامه خود و طيب خود را ضايع مساز » . معتصم گفت : « باكى نيست » . پس ، خر را خلاص كرد و خار را بر آن بار كرد و دست خود بشست و سوار شد . پير گفت : « خدا بر تو بيامرزد اى جوان ! » آنگاه ، اتباع خليفه رسيدند ؛ امر نمود كه چهار هزار درهم به آن پير دادند و كسى را بر او موكّل ساخت كه با او همراه رود تا او را به جاى خود برساند . و ابن أبى داوود گفته كه ، معتصم به دست من صد هزار درهم تصدّق نموده . و معتصم را تعصّب و غيرت عظيم بود ، چنان كه وقتى پادشاه روم كه در آن زمان از فرنگ بود بر بعضى از بلاد اسلام غلبه كرده ، جمعى از مسلمانان را به اسيرى برده بودند ، در وقتى كه معتصم بر تخت خود نشسته بود خبر اين واقعه به او رسيد ، و به او گفتند : « زنى هاشميّه از اسيران مسلمانان فرياد مىكرده كه ، وا معتصماه ! » معتصم هم آنجا در جواب گفت كه ، « لبّيك لبّيك . » و از تخت خود برخاست و در ساعت بىتهيّه و سرانجام متوجّه شد ، چنان كه لشكر و اسباب و كارخانهها همه از عقب ملحق شدند و بر سر ملك روم رفت و مواضع بسيار تسخير نمود و تمام آن ملك را برهم زد و اسيران مسلمانان را خلاص ساخت و آن ضعيفه را خلاص ساخت « 1 » . مجملا ، در زمان خلافت معتصم روزى [ 52 ب ] يكى از امراى بغداد وكيل خويش را
--> ( 1 ) . اين خبر در كتب تاريخى متعددى نقل شده است ، از جمله نك : ابن اثير ، ج 5 ، صص 247 و 248 .